اتاق جنگنده بین الملل عربستان حمله هوایی

اتاق: جنگنده بین الملل عربستان حمله هوایی بمب خوشه ای استان حجه مارب یمن

گت بلاگز اخبار حوادث عشقم رنگ خون گرفت

وحید 35 بهار از زندگی‌اش می‌گذرد. به امید یافتن کار از شهرشان به پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کرد تا شاید وضع زندگی‌اش بهتر شود، ولی گمان نمی‌کرد این سفر بر

عشقم رنگ خون گرفت

عبارات مهم : ایران

وحید 35 بهار از زندگی اش می گذرد. به امید یافتن کار از شهرشان به پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کرد تا شاید وضع زندگی اش بهتر شود، ولی گمان نمی کرد این سفر برایش آن قدر دردسر بیاورد که به آینده و آینده اش رنگ سیاهی بزند.

به جای سودای زندگی بهتر، مهر قاتل بودن بر پیشانی اش هک شده است و روانه زندان شد. هنوز باورش نمی شود که یک لحظه غفلت یک عمر برایش پشیمانی را رقم زد.

گفت وگوی خبرنگار تپش را با او می خوانید.

عشقم رنگ خون گرفت

از سفرت به پایتخت کشور عزیزمان ایران بگو؟

من همراه خانواده ام در شهرستان کشاورزی می کردم. درآمدم آن قدر زیاد نبود. هر لحظه بلند پرواز و در آرزوی زندگی بهتر و پول بیشتری بودم. دلم می خواست منزل خوب و زندگی بهتری داشته باشم. همین باعث شد به پایتخت کشور عزیزمان ایران بیایم؛ به امید یافتن کار بهتر و در آمد بالا.

وحید 35 بهار از زندگی‌اش می‌گذرد. به امید یافتن کار از شهرشان به پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کرد تا شاید وضع زندگی‌اش بهتر شود، ولی گمان نمی‌کرد این سفر بر

به هدفی که داشتی، رسیدی؟

نه، بلند پروازی و غفلتم همه چیز زندگی را از من گرفت و نابود شدم. هیچ وقت فکر نمی کردم کارم به زندان بکشد، آن هم با پرونده قتل.

در پایتخت کشور عزیزمان ایران چه کار می کردی؟

اول کارگری می کردم. بعد در رستوران های متفاوت کار می کردم. با گذشت دو سال توانستم در یک رستوران به عنوان کباب زن کار کنم. دیگر در این کار ماهر شده است بودم. همین باعث شد کارفرمایم از من راضی باشد و در همان رستوران بمانم.

عشقم رنگ خون گرفت

از آشنایی ات با مقتول بگو؟

زن میانسال همراه یک زن جوان که از همشهری هایش بود جهت صرف غذا به رستوران محل کارم می آمدند. در جریان رفت و آمدهای آنها با هم آشنا شدیم. زن جوان می گفت همسر دارد، ولی زن میانسال مدعی بود که همسرش فوت کرده و همراه فرزندش زندگی می کند. این آخرهای نیز سرپرستی فرزندش را به خانواده شوهرش سپرده هست. همین باعث شد که زیاد با هم در ارتباط باشیم. شماره تلفن همراهش را گرفتم و با هم هرازگاهی تلفنی حرف می زدیم.

بعد چه شد؟

وحید 35 بهار از زندگی‌اش می‌گذرد. به امید یافتن کار از شهرشان به پایتخت کشور عزیزمان ایران مهاجرت کرد تا شاید وضع زندگی‌اش بهتر شود، ولی گمان نمی‌کرد این سفر بر

کم کم پایم به منزل او باز شد. به او علاقه مند شده است و گمان می کردم شوهر ندارد و می توانم در آینده با او ازدواج کنم. این رفت و آمدها ادامه داشت. علاقه مندی ام به او روز به روز زیاد می شد.

با توجه به این همه علاقه آیا او را کشتی؟

او به من دروغ گفته بود. فریبم داده و به عشقی که به وی داشتم پشت پا زده بود. باورم نمی شد که در آن یک سالی که با هم آشنا بودیم مرا فریب می داد و برایم نقش بازی می کرد. شوهر و زندگی داشت و او به دروغ به من گفته بود، شوهرش فوت کرده هست. او زندگی و آینده ام را به بازی گرفته بود. چند هفته ای بود که متوجه عوض کردن رفتارهایش شده است بودم، ولی گمان می کردم شاید فرزندش متوجه رابطه ما شده است و همین عنوان باعث ناراحتی اش شده است هست. بنابراین زیاد پرس و جو نکردم، ولی نمی دانم آیا احساسی به من می گفت او رازی در سینه دارد و آن را از من پنهان می کند.

عشقم رنگ خون گرفت

از شب جنایت بگو؟

آن شب چند پرس غذا از محل کارم برداشتم و به منزل زن مورد علاقه ام رفتم. به محض ورودم متوجه شدم او رنگ بر صورت ندارد و خیلی دستپاچه هست. علتش را جویا شدم که پاسخ درستی نداد. یک ربعی که سپری شد، تلفن همراهش به طور مداوم شروع کرد به زنگ زدن. هر چه می گفتم به تلفن هایت جواب بده، توجهی نمی کرد و مدام تلفن را قطع می کرد. همین باعث شد که به او زیاد مشکوک شوم. بعد از آن با اصرار از من خواست هر طور شده است از منزل اش بیرون بروم و تا چندهفته سراغش نیایم و با او حرفی نزنم.

بعد چه شد؟

رفتارهایش مشکوک بود. احساس می کردم موضوعی را از من پنهان می کند. هرچه علت این دلنگرانی را جویا می شدم پاسخ درستی نمی داد. در همین گیرودار تلفن همراهش دوباره زنگ زد. به زور گوشی را از او گرفتم. تلفن را که پاسخ دادم، آن سوی خط مردی بود که با لهجه خاصی حرف می زد. همانجا بود که دنیا بر سرم آوار شد. این زن که این قدر به او اعتماد کرده بودم، این چنین فریبم داده هست. او شوهر داشت. دیگر حال و روز خودم را نمی فهمیدم. درگیر شدیم و با زخمی کردن او فرار کردم. تلفن همراهش را برداشتم.

بعد از فرار کجا رفتی؟

چند روزی به شهرستان رفتم. گوشی او را در خیابان انداختم. نمی دانستم فوت شده است یا نه. چند روز بعد که بازگشتم، از طریق همان زنی که با وی دوست بود، متوجه شدم فوت کرده هست. باورم نمی شد. گمان می کردم زنده بماند، ولی از آن چه که می ترسیدم بر سرم آمد. بی آن که ماجرای جنایت را به کسی بگویم به رستوران محل کارم بازگشتم و مشغول کار شدم.

عذاب وجدان داشتی؟

خیلی. از همان روزی که متوجه شدم آن زن فوت کرده، عذاب وجدانم زیاد شد. آشفته حال شده است بودم. هر روز با کابوس بازداشت و زندان رفتن از خواب بیدار می شدم. می دانستم دیر یا سریع بازداشت می شوم. آخر هم بازداشت شدم. زمانی که اعتراف کردم، کمی آرام شدم.

پشیمانی؟

خیلی اشتباه کردم. با یک غفلت و برقراری یک ارتباط نامناسب جان فردی را گرفتم و آتش به زندگی خودم زدم. خانواده ام را بدبخت کردم. من با این جنایت و کار اشتباهی که کردم، تیشه به ریشه زندگی ام زدم.

واژه های کلیدی: ایران | زندگی | همراه | رستوران | تلفن همراه | تلفن همراه | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs